غمــت بر سینـــــهام آوار میگشت
فـــدا میشـــد دلـــم در دور اوّل
به دورت همچنان عطّــــار میگشت!
حسین شادمهر
حس و حالی تازه دارم
اشتیاقی ژرف و بیاندازه دارم
شور و شوقی عاشقانه،
مثل یک مجنون پُر آوازه دارم.
***
وعده ی دیدار دارم باز با او
کار دارم، کار دارم باز با او!
میتپد دل باز پُر احساستر
چشمها روشنتر و الماستر.
باز میترسم ببینم چشم افسونکار را
باز میترسم بلرزد دل، بخواهد یار را.
***
گرچه در این سالها
خاطراتش زنده بود،
یاد و نامش در دلم بود؛
لیک اما
سینه مالامال غم بود.
صاحب یک روزگار شوم بودم.
بیست سال…!
بیست سال از دیدنش محروم بودم.
***
باز بعد از بیست سال
انتظاری نو، قراری نو
وعدهی دیدار در فصل بهاری نو.
باز هم صید و گرفتارم، ببین.
واله و مشتاق دیدارم، ببین.
از قرار صبح فردا بیقرارم، بیقرارم.
لحظهها را دم به دم
میشمارم، میشمارم.
سردی فصل زمستانم گذشت.
تلخی ایام هجرانم گذشت.
حسرت دیدار رفت.
غصه بسیار رفت.
لحظه ناب غزلهای اصیل
لحظه روییدن سرشار شد.
بخت با من یار شد،
لحظه دیدار شد.
***
دوست دارم این چنین احوال را
این شکوه عشق مالامال را.
«حسین شادمهر»
یک شاخهی گلِ سرخ
روزی خــرید بابا.
گل را گذاشتــم در
گلدان خوب و زیبا.
***
میدیدمش که هر روز
گل، گوشهای نشسته
با برگهای سبـــزش،
با غنچـــههای بسته
***
تا چند روز گل بود،
مهمـان خانـهی ما
از رنگ و بوی شادش
نو شد ترانــهی ما
***
یک روز صبــح دیدم
پژمرده آن گلِ سرخ
خشکــید و زرد مثـلِ
فصلِ خزان، گلِ سرخ
***
من فکـر میکنم که
دیگر طراوتی نیست
از شــادی و تــرانه
در خانه صحبتی نیست
***
وقتـی که دید بابا
غمگین و بیقرارم
آمد کنار من گفت:
غصه نخور، «بهارم!»
***
هرچند آن گل سـرخ
دیگر نه ناز و زیباست
امّـا همیشه یـــادش
در شعر ما شکوفاست
***
با بودن تــو اینجا
هر روزمان بهاریست
با بــودن تو بابا!
بوی بهار جاریست
***
نامت اگر «بهار» است،
باید که سبـــز باشی
در عشــق و مهربانی
بی حدّ و مــرز باشی
***
«حسـین شادمهــر»
وقتی که غنچهای را
دستانِ باد خـم کرد.
وقتی که بادِ وحشـی
بر غنچهها ستم کرد؛
***
وقتی نهالِ کوچک
بی آب بود و خسته.
وقتی که بود کودک
بیمار و دل شکسته.
***
دسـتانِ باغبانـــی
آن وقت سایبان شد.
بر باغ و غنچههایش
او یار مهـــربان شد.
***
وقتی شکسته قلبـی
باید که همدمش بود.
وقتی شکسته بالــی
باید که مرهمش بود.
***
مثل پرنــدهای که
در حال نغمهخوانی ست.
یا مثل پیــرمردی
شغلش که باغبانی ست.
***
مثل بهـــار باید
با غنچه مهربان بود.
چون قطرههای باران
بر سبـزهها چکان بود.
***
با اشتیاق و شــادی
باید به هم کمک کرد.
«پـروانـه» بود باید
پرواز در «محک» کرد.
«حسین شادمهر »
*پروفسور پروانه وثوق، فوق تخصص و سرطان شناس که پروانهوار عمر گرانقدرش را در باغ محک (موسسه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان) به پرواز بر بالین کودکان گذراند.
***
برای عشق سهم آخری بود
«حسیــن شادمهـــر»
احمد غم خویش با علی (ع) میگوید
اسرار به مرتضی علی (ع) میگوید
نازم به علی که عالم از روی نیاز
با صوت بلند، یا علی (ع) میگوید
***
خورشید محمد (ص) و علی (ع) چون ماه است
اسرار حیات را علی(ع) آگاه است
من مفتخرم که شیعهی نام ویام
گلبانگ دلم، علی(ع) ولی الله است
***
با یک دل پاک و صیقلی میگویم
از عشق امام اوّلی میگویم
«لولا علی لما خلقتک»، دل من!
از روز نخست، یا علی(ع) میگویم
***
در گلشن عشق، مرغ جانانه شدی
در مسلخ عشق، مرد مردانه شدی
از عشق به عشق، یک علی(ع) فاصله است
از خانه در آمدی و در خانه شدی
***
مولود حریم کبریا است علی(ع)
پروردهی مهد مصطفی است علی(ع)
آن شیر خدا، شاه عرب، ماه نجف
معنای نزول لافتی است علی(ع)
***
در مدح علی(ع) زبان چه قاصر شده است
دیوان به علی(ع) کتاب فاخر شده است
جز عشق علی (ع) هیچ ندارد دل من
فضل و کرمش امید شاعر شده است
هفت آســــمان چشم مرا پر بلور کرد
از سینهام گذشت ســـوار سپید عشق
وز کوچه کوچهی دل من هم عبور کرد
لبخند توســت مژدهی آغاز عشقمان
گلخندههای ناز توام پر ز شور کرد
تا فصل عشق از افق چشم تو رسید
دل را پر از شکوفه و باران و نور کرد
از یادمان مگر نرود عشق و عاشقی
باید نشست قصهی دل را مرور کرد
فراق و دوریات کم بود ای کاش
مرا عشقت دمادم بود ای کاش
در این عصر دل انگیز بهاری
بساط چاییات دم بود ای کاش
حسین شادمهر